شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

آدم برفی

از کنارت گذشتم نديدی
آدم برفی بی نشانه
تو بت کوچک سرد و مغرور
حسرت بچه ها کنج خانه
هم دماغت هويج و دروغی
هم دهانت ته هندوانه
دور تو کودکان هيايو
دور تو شادی کودکانه
خوب می شد اگر می شنيدی
اين همه شور را صادقانه
دوستم شال گردن به تو داد
تو گرفتی از او زیرکانه
دوستم سوخت از سوز سرما
تو فقط مس گرفتی بهانه
آب خواهی شد از داغ خورشید
از تب تند این عاشقانه
آدم برفی سرد و مغرور
گمشو از کوچه از بام خانه
هم دماغت هویج و دروغی
هم دهانت ته هندوانه

+ کتایون ; ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٢/۱/٢٦
comment نظرات ()

عشق

لحظه هايی هست وقتی عاشقی
چشمهايت غرق باران می شود
تا جنون عشق طغيان ميکنی
دير می جنبی و طوفان مي شود
لحظه هايی هست امواج دلت
صخره بيد رد را پس می زند
ماسه های رنگی احساس را
از دل سنگین ساحل می کند
سا حل چشم انتظار و سخت را
غرق یک حس طلایی میکنی
می بری سنگ دلش را بی غرض
قلب او را هم هوایی می کنی
...
+ کتایون ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٢/۱/٢٤
comment نظرات ()

مترسکها

سلام به شما
چه بارانی
دريغ اين تيره افسرده در سوز زمستان ابر
تنش را از هراس تر شدن
حتی از اين بد تر شدن
می پوشد از ديروز
مترسکها چه می دانند فردا روز
مترسکها تمام هوششان دور کلاغ و باغ می چرخد
و ترسو تر از آنها هيج کس هم نيست
نه حتی اشتهای خنده ای بر لب
گريزی از سکوت شب
نه با خود نقشه گنجی که چونان قلب
تماشا می کند فردای غرق نور
مترسکها چه می فهمند
جز ترساندن يک زاغ از انگور.
+ کتایون ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٢/۱/٢٤
comment نظرات ()