شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

تقديم به فاطمه

وقتی يک قلب کاغذی بمونه
چه با مداد اسمتو روش بنويسی
چه با خودکار
+ کتایون ; ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٢/۳/٢٢
comment نظرات ()

هفت ستاره

امسال طرح تازه ای برای لباس عيد ريخته بودم...
يک دامن چين دار بلند
که دور تا دورش آيينه لوزی شکل آويزان باشد
يک دامن چين دار بلند با منگوله های قرمز
ترکيبی از همه رنگهايی که خيال من است
یک پيرهن ساده که خوشبختی ام را چشمک بزند
با پولک های نقره ای تيز
تا هر کس تنه اش به من خورد
پشيمان درد بکشد
طرح تازه خيال خوا هم کرد و تو
حتما خوا هی دوخت خيال مرا
به حقيقتی که عقب نشسته است
و رنگهايش را
خواهی فرستاد
تا تمام آدمک های در ویترین نشسته
آنها که هر پلک زدنی لباس نو تن میکنند
حیرت کنند
هفت ستاره برای دکمه هایش بفرست
تا خستگی را از تن لباسهای کز کرده در تاریکی بیرون کنم
تنها هفت ستاره.
+ کتایون ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٢/۳/٢٢
comment نظرات ()

يه تيکه از شعر وحشی بافقی

دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد
قصه بی سر و سامانی من گوش کنيد
شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم اين راز نگفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم
ساکن کوی بت عربده جويی بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
...
بس که دادم همه جا شرح دلارايی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشايی او
...
پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکيست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يکيست
...
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر و برگ من بی سرو سامان دارد
...
تو وپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
اين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود؟
...
+ کتایون ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٢/۳/٢٠
comment نظرات ()

اخوان

سلام

سلامت را نميخواهند پاسخ گفت ...
سرها در گريبان است! ...
كسی سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند! ...
كه ره تاريک و لغزان است! ...
وگر دست محبت سوی كس يازی
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان ست! ...
نفس كز گرمگاه سينه ميايد برون ، ابری شود تاريک! ...
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت! ...
نفس كاين است ، پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک؟! ...
مسيحای جوانمرد من! ای ترسای پير پيرهن چركين! ...
هوا بس ناجوانمردانه سردست! ... ، آی! ...
دمت گرم و سرت خوش باد! ...
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای! ...
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولی وش مغموم ...
منم من ، سنگ تيپا خورده ی رنجور ...
منم دشنام پست آفرينش ، نغمه ی ناجور! ...
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم! ...
بيا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم! ...
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد! ...
تگرگی نيست ، مرگی نيست! ...
صدايی گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است! ...
من امشب آمدستم وام بگذارم ...
حسابت را كنار جام بگذارم! ...

چه ميگويی كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد؟!
فريبت ميدهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست! ...
حريفا! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلی سرد زمستان ست! ...
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده ،
به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگ اندود ، پنهان است! ...
حريفا! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است! ...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت! ...
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان! ...
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين! ...
درختان اسكلتهای بلور آجين! ...
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه! ...
غبارآلوده مهر و ماه! ...
زمستان است.
+ کتایون ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٢/۳/۱۸
comment نظرات ()

شاهزاده و قورباغه

تو کتابای قشنگ بچگيم خونده بودم عاشقی درد داره

خونده بودم روزای خوب و قشنگ روز بارونی و سرد داره
خونده بودم دل هر پنجره ای يه روزی آرزوی برف داره
لبای بسته هر بادبادکی قد يه قرقره نخ حرف داره
خونده بودم که يه شاهزاده پاک عشق و از قورباغه باور ميکنه
به همين بهونه دستشو ميده با نون خالی اون سر ميکنه
خونده بودم يه مسافر ميتونه دل تنهای من و نرم کنه
هيزم سرخ دلش جون ميده تا همه زمستون و گرم کنه
تو کتابای قشنگ بچگيم ساز هر شعری و ديوونه بودم
واسه گربه ها مثه کلاف نخ واسه ياکريما شادونه بودم
شاخه انجير سبز تو حياط همه بازيمو آرزو ميکرد
وقتی که دور ميشدم باد ميزد همه حياط و زير و رو ميکرد
تموم تخيلم دود گرفت مثه رخت آويزون روی بند
بچه شيطون همسايه رسيد جلد رنگی کتاب من و کند
واسه ديوارای دلتنگ خونه ديگه از خاطره بدتر ميشدم
نمی شد عشقی و آرزو کنم انگار از قورباغه کمتر می شدم
ياد اون کتاب رنگيم بخير خاطرش هنوز دلم رو می بره
حالا که می رسه قدم به درخت کسی حرفای من و نمی خره.
+ کتایون ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٢/۳/۱۳
comment نظرات ()

شما؟؟؟

چند تا دونه شعر از پس قانون جنگلي بر نمياد
وقتي اين و فهميدم تازه راه افتادم ببينم كي شوتم كرده تو اين دنياكه واسه جنس من مثله جوخه اعدامه.همه تو سري خوردن و آموزش مي دن و تحمل كردن كسي كه جلوي چشات حقت و ميخوره اين تحمل كردن چه فلسفه اي داره؟؟
صا حبخونه باهات حرف دارم...مي خوام بگم من اين سرنوشت از پيش تعيين شده رو نميخوام چند وقته ديگه دو يا كور و كچل زاييدن و با شيرين كارياشون سرگرم شدن من و راضي نميكنه...چند تا بچه كه اگه به شكمشون نرسي صداي سگ توله ميدن و تا به سن تشخيص مي رسن غلطاي ننه باباشونو ميگيرن .هيچ كس از اين جلو تر نميره
تصور مادري كردن فقط واسه ترس از نداشتن يه پشتوانه خودخواهيه محضه و من و بيزار ميكنه.لابد بچه من هم بايد وايسه تو صف اتوبوس و لپاش بچسبه يه شيشه يا اگه خيلي كارم درست باشه پشت ماشين تو ترافيك.عشقي كه از سر ترس آفريده بشه مفد نمي ارزه ...
+ کتایون ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٢/۳/٦
comment نظرات ()