شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

گوش کلاغها کر
در زندگانی ما
آن حس سبز و جاری
شور و جوانی ما
از ريشه بيقرارم
هر شاخه ام چو شعری
کو بيت آتشينش؟
برگ خزانی ما
تا از سرم بيفتد
در پای رهگذاران
زيباييش فزون باد
راز نهانی ما
جوی از جدايی آمد
باران اشکهايم
روی زمين چه می کرد
آن آسمانی ما
دل را سپرده بودم
بی ریشه مرده بودم
تا زندگانيم داد
او جاودانی ما
ای ريشه در دل خاک
ای شاخه تا لب ماه
نذر رسيدنت کن
شب سايبانی ما
يک عمر حرف دارم
يک کوچه شعر اما
هر بار سايه ای شد
در پاسبانی ما
...
+ کتایون ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٢/٩/۱٩
comment نظرات ()

 

دور دستها آوايی است که مرا می خواند

يه ابر کوچولو اين دور و برا نيست که واسه باريدن پی دليل نباشه
عشق زياد فلسفی و پيچيده نيست اين و از یه معلم فیزیک توی شهر دور که عاشق ستاره پروینه ياد گرفتم عشق اون تنها یک راه حل داشت گذشتن و گذشتن و باز هم گذشتن از تمام تیرگی ها تا ...خدت می دونه
....
گذشتم از کنارت تو ايستاده بودی
چقدر عاشقانه چقدر ساده بودی
تو پيش از اين دل من پر از اراده بودی
(هادی محمودی)
اين و هم از يه جا ديگه کش رفتم
دست از سر ما مردمان ساده برداريد
ما را به يک پروردگار تازه بسپاريد...
غزل می دونم تو بقيشو داری يه بار ديگه برام بخون دلم تنگه...
+ کتایون ; ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٢/٩/۱٦
comment نظرات ()

 

ديدنی ترين جای تهران کجاست ؟

تو رو جون هر کی واسش از همه بيشتر کامنت ميزارين؟

+ کتایون ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٢/٩/٤
comment نظرات ()

 

آخر قصمونو تو می دونی تومی دونستی

من نمی تونم برم           تو می تونی       

تو  می تونستی...

اينطورياست ديگه بارون شعرم بند نيومده اما...

زيستن چنان  شمشادی نيست  که برای نمای بزرگراه، باغبان او را اصلاح ميکند

همه فلسفه اش در بی سامانی  است 

برای گنجشکهای دور دست چلوه گری می کند نه چشمهای آنها که مشتاق ديدنش نمی شوند حتی در ۱۰۰۰ دقيقه راه بندان.

چی گفتم!

 

+ کتایون ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٢/٩/٤
comment نظرات ()

 

ای که مهجوری عشاق روا می داری
عاشقان را ز بر خويش جدا می داری
تشنه باديه را هم به زلالی درياب
به اميدی که در اين ره به خدا می داری...
+ کتایون ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٢/٩/۱
comment نظرات ()

 

سرزمين نور نه از خورشيد نه از ماه از آتش از آتش گدازان...خاک با بوته های خشک وضمختش...طلايی ناب وگوهری فراموش شده استبا حصارهای مخملوتابان همه چيز شتابان استبرای فرار فرار از خشکيدخترانش می نالند ومن نميدانمخشونت اين خاک از چيستنه از غضب و نه از بی خيالی...از سختی است شايد...که زيبايی را به چشمم دوچندان می کند...
...
...
حتی خاک هم از اين دوری پريشان است با نسيم زلفش به باد می سپاردمگر از دور دلربايی کندمگر...
وباز افسوس که آسمان در دور دست ها هم به زمين نمی رسدوصد افسوسکه اينحصارها همذرهای کنار نميآيند واين دوعاشق
هميشه هميشه نظاره گر بوده اند.هستند.وخواهند بود
نوشته خواهرم کيانوش با اندکی تصرف ومن اضافه می کنم
...خدا مهربونه تو چشمه نگاه کن آسمون تا زمين پايين اومده
+ کتایون ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٢/٩/۱
comment نظرات ()