شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

"چشم چشم دو ابرو           دو ابروی کمونی

 چشم چشم دو ابرو           دو چشم آسمونی

   چشم چشم دو ابرو         چشمای خیس هر شب

   من   تو   یه  فریاد                   اسم تو عمری بر لب 

 

      ..."

نه

هزار تا نه   ارزونی  یه بله بلند پای اون تنها سفره   که خدا  لقمه می گیره

از تو می خونم مسافر

چشمای رنگ غروبت

قصه قلب بزرگت

دل مهربون و خو بت

اون دو تا فانوس بی تاب

که تو چشمات می درخشه

کی پا در میونی کرده

تا به قلب من ببخشه

اون چشمای مهربونت

رو به یه دنیا نمی دم

همین امروز قشنگ و

به هزار فردا نمی دم

وسط باغچه قلبم

یه مترسک سفیده

انگور باغ دلم رو

به کلاغ سیا نمی ده

 

+ کتایون ; ۱:٠٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۳/٦/٢٦
comment نظرات ()

 

لا به لای  برگه ها

قاطی  این قرصها

نه چرا یادم نمی آید کجاست؟

پای گلدان شمعدانی  کنج در

 پیش آن خانوم نابینا

که گل می داد دست مردم پشت چراغ

اشتباهی جا  نماند؟

دست آن تمبک زن زیر گذر 

آخ یادم آمد آن را باختم

آن طلوع از خدا  روشن ترین

از ستاره بی خبر

چشم تا در چشم تو انداختم

یادم آمد ...باختم

+ کتایون ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۳/٦/٢۱
comment نظرات ()

 

کار خروس تمومه

کاکل زری قصه

چشماشو خیلی وقته

رو آب و دونه بسته

یه روز پری بود تو محل       

کاکل ز ری بود تو محل

کاکلشو علم می کرد

به جوجه ها ستم می کرد

به خاطر قشنگیاش

مرغا می افتادن به پاش

یه روز سحر زد به سرش

بس که خارید بال و پرش

بار و بنه اش رو جور کرد

رفت و خودش رو دور کرد

از ده و سبزه و کوه

اون جنگلای انبوه

زد به کمر کش راه

چه بی هدف چه بیگاه

افتاد تو سر بالایی

اون همه راه تنهایی

دلتنگ جوجه ها  شد

دلخسته از هوا شد

نه راه پس داشت نه پیش

نه آشنا داشت نه قوم خویش

افتاد تو جاده شهر

مرغا رو دید چه فیسو

مثله پیرن پری قهر

رسید به یه دو راهی

نه رودخونه نه ماهی

یه فنچ شیک بنگی

با شلوار پلنگی

بهش دو بس پنیر داد

تا غصه اش بره از یاد

یه جوجه زاغ ناشی

تو سیستم او باشی

سوسکی رنگ ماشینش

با غار غار  کا بینش

آوردش توی میدون

تا وسط خیابون

ماشین زد و زیرش کرد

از زندگی سیرش کرد

یه جوجه اردک زشت

با خنده های  پاکش

اومد سراغ خروس

کاکل زری محل نداد

گفتن باید عمل بشه

اجازه عمل نداد

همو نجوری بی ریخت موند

از اردکه خوشش اومد

واسه اش تا صبح زد و خوند

تا اردکه ملوس شد

خوشگل مثه عروس شد

کاکل زری نفهمید

کی از پیش اون پرید

حالا مونده تنهایی

چه بی صدا و خاموش

مگس نشسته پهلوش

یه عاشق دیوونه است

بی دون و آشیونه است

+ کتایون ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۳/٦/۱۸
comment نظرات ()