شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

" just there is one bright and fortune star for every body in his world. Let's love it because it belongs to both of us. "

سلام شاید یه کم دیر !به این وبلاگ نگاه کردم و لینکهای کنارش و آدمای که واسه من تداعی بعضی خاطره ها میشن.تو تموم این لحظه ها یه جمله دعایی هست که از ته دلم جاری میشه :مادر معصوم من !

تو به ما یاد دادی همیشه متواضع باشیم حتی جلوی آدمای  سنگی  و بی مغز که از لای کتاب دراومدن.تو گوش ما خوندی هیچ وقت انقدر خودتونو بزرگ نبینید که به کسی اهانت کنید .هیچ وقت از بالا به کسی نگاه نکنید .تو زندگیتو دوست داشتی واسش تلاش کردی با همه بدیهای ما ساختی و همه امیدت آینده روشن ما بود که شاید خنکاش دلتو خنک کنه آخه هیچ وقتم خودتو تو خوشبختیهای ما قاطی نکردی .تو یه غرور قابل احترام داشتی  اون ته دلت که فقط ما میدیدیم .اما ما واسه تو چه کار کردیم ..کاش فرصت بشه مادرم کاش فرصت بشه ببینی نمیخوام تو رو به بهشت خدا حواله کنم .می خوام همینجا رو برات  بهشت کنم.

مامان جون حالا ببینن آبی خوشرنگ آینده هنوز نیومده .یه وقت خیال نکنی همیشه همینطوری تاریکه .من تو رو می شناسم می دونم شیشه دلت چقدر نازک شده ما رو همون فسقلیای قد و نیم قد ببین .آخه تو چرا باید گناه ما رو جواب بدی ..چه قسمی دادنت فرشته ها که اشتباهای ما رو تو جواب بدی..میخوام همه چی و با یه ابر که تو دلش پره از دونه های درشت بارون از دلت پاک کنم.میخوام یه ذره اخمتو بخرم.

کی میبینه که تا صبح بیداری و دلت شور ندونم کاریه دیگران و میزنه .کاش تو هم بلد بودی..بلد بودی وقتی عصبانی می شی سر یکی داد بکشی تا همه دلتنگیا و بی مهری هایی که دیدی تموم بشه .

خونه ما گرمه اما اونقدر گرم که ناخالصی و می سوزونه مادر معصوم من کی به تو گفته که ما ...

بگذریم شاید دیگه این آخرین وب نوشته من باشه می خوام برم سفر .می خوام چشمامو بشورم و آدما رو از پشت نقابشون ببینم .بسه این همه خوشباوری .

این یه واقعیت تلخه ولی هست شهر ما دزد و قاضی جاشون عوض شده یه مشت خنده کثیف و بی معنی به هم تحویل می دیم  ادعامونم میشه ..

والسلام.

+ کتایون ; ٥:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٥/٦/٢۳
comment نظرات ()