شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

باز تب دارم و دستم داغ است

 چله افتاده به بیماری من

ساعت از پا و کمر افتاده

بس که چرخیده به بیداری من

شاید این درد قدیمی تنها

مونس و همدم و یارم باشد

یا همین خنده بی علت و رنگ

روزکی رونق کارم باشد

از کلاف دل خود بافته ام

شعر فردای تو را با لبخند

به تنت می کنی و می خندی

خنده  دار است غم من هرچند...

ولی آن کوچه که یادت دادم

دست چپ آخری آن کوچه ماست

چرخی و چند لبوی سرخی

دختری با لب سرخش پیداست

شعر خود را به لبو می پیچد

می دهد دست تو داغ است بگیر!

به تو با لحن خوشی میخندد

یاد یک خاطره می افتی دیر...

+ کتایون ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٥/٩/٢۸
comment نظرات ()

 

من از روزی که چشمانت نشانم رفت دیدم اینچنین داغی  

نشاید زندگی نامش

همان چشمان اشک اندود آن سربازکان ساکت و یاغی

چگونه باورم را کج کنم دل را بمیرانم

نه این تاریخ یک احساس بی آلایش و ساده است

که تنها مادر دهر دلم زاده است

چنین فرزند پاکی را ز چشم بد بپوشانم

اگرچه نیل را گهواره اش سازم

حواسم هست از شلاق موی توست در بستر

که خاموش و خروشانم
+ کتایون ; ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٥/٩/٢٠
comment نظرات ()

 

دیگر ترا اینگونه می خوانم...

در لای لای کودکی تب دار

در های های مادری دلخون

در جای جای  سرد این دیوار

تک سرفه هایم  از سر دوری است

سرما وگرنه سوز نه غم نه

با تو پر از رنگین کمانم من

رگبار مرگ و سو گ و ماتم نه

چشم از نگاهت بر نمی دارم

هر چند عکسی تکه و پاره است

می گویدم فردای نیلی را

با سرفه هایت  می دهی از دست

دیگر جز این دلتنگی کهنه

هیچ اشتیاقی نیست در شهرم

شاید فراموشم نمی دانم

بی آشتی با شهر خود قهرم

با مردمان هفت روی سرد

دندان به هم ساییدنم تا کی

بار خودم را بسته ام تا مرگ

ای زندگی پاییدنم تا کی؟

 

+ کتایون ; ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٥/٩/۱٩
comment نظرات ()