شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

اینجا جواب سوال ترا کشیده ام

که شکل یک خجالت خاکی سیاه شد

گازی به  سیب سرخ و سایه دار  زدیم

 دانسته یا نه کار ندارم ...گناه شد

سرخاب شد  سراسر آرام گونه ام

با رد پای بوسه  تو اشتباه شد

گفتی نه گوسفند شبانی بسازمت

گرگانه آمدیم خلقت خوبت تباه شد!

کج می رویم و مج اگر چه که راه هست

برهان می آوریم که این وضع  راه شد؟

...

در سایه شور ندانی نشسته ام

از بس که لاف زده بودم قباه شد

 هی با خودت نپرس که چگونه ‌.شده

در منتهای جهل دلی پادشاه شد

حالا ببر به قلعه امنت تن مرا

کز جان من پیشی گرفت و در پناه شد

+ کتایون ; ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/٢/٢٩
comment نظرات ()

 

آهان به من تهمت بی ریشگی می زنی اگه اون فیلم و واسه الان می ساختی خیلی واقعی تر بود ولی آقا جد و آباد من تو رو از هلاکت نجات داد منتی نیست اما خیلی زور داره خشایار شاه چرا انقدر شبیه خودتونه ما که تو جد و آبادمون این تیپی نداشتیم .

+ کتایون ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/٢/٢۸
comment نظرات ()

 

می گن اگه جواب این قطعنامه هم سر سری بدیم بد بلایی به سرمون میاد..

می گن یه چیزی بیشتر از اونکه اسمش تحریم اقتصادیه

می گن اما دل من اینو باور نداره

بس که سا دس دل من

پشت هم بد میاره ...

------------------------------------------------------------

چشم گذاشتم برو قایم شو

۱...۲....۳...۴...من که چشم بسته هم ترا حدس می زنم

بی خودی به خودت زحمت نده.

+ کتایون ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٢/٢٧
comment نظرات ()

 

نه نگو نمیتونم با این یکی بپرم امروز از صبح دارم این لعنتی و ترجمه میکنم که کلی چشمامو پیاده کرده دنبال خیلی چیزا تو خودم گشتم تنم بوی نا نگرفته آره خیلی مونده تا برسم ولی هنوز از پا نیافتادم تا آخرش می رم حتی اگه مرگ باشه.

+ کتایون ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/٢/٢٦
comment نظرات ()

 

صد بار مداد من چو افتاد

 دادیش به دستم ای فرشته

با خط تو می نویسم  اکنون

مهر تو به جان من سرشته

سارا که انار داشت دیروز

از لطف تو یک کتاب دارد

باباش همیشه نان می آورد

حالا خود او حساب دارد

با  هر که ز حال مالی تو

حرفی به میان آمد و می گفت

شرمنده دستهای پاکش

با پول بیان نمی توان کرد

این قشر همیشه مانده محروم

هی گچ بخورد چه می توان کرد

 آن چهره سرخ آخر برج

آن خستگی سر کلاست

هرگز نگذاشتی بفهمیم

آن لحظه آخر کلاست

+ کتایون ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/٢/۱۳
comment نظرات ()