شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

امروز با ۴۰ تا مربی بهداشت فرهیخته رفتم آهار فقط نفهمیدم چرا از حضور من تعجب کردن خب درسته هم سن و سالم نبودن ولی من با دار و درخت که می تونستم هم صحبت بشم خیلی قشنگ بود مخصوصا قبرستون که پرنده ها ولش نمی کردن عجب حالی می داد واسه مردن دور از جون البته میگون هم دیدم درختای گیلاس هنوز نرسیده بودن دو تاشو کال خوردم تا تو دلم بزرگ بشن.
+ کتایون ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٦/۳/۳٠
comment نظرات ()

 

تلّی از هیزم تنهایی تو بر دوشم 

تاب ره نیست ببینم که ز جان کوشم

سوختم از تب و پاشویه من دیدارت

آه اگر یک نفس آواز کنی در گوشم

دیگر این من نشناسم که تویی تا هستم

نیستم را نکند درک من مدهوشم 

تا شده ترمه پندار تو چون جامه من

به عروسی و عذا رخت دگر کی پوشم؟

این دو نرگس به تمنای تو می ریزد اشک

از زمانی که بیافتاد به تو می نوشم

شبی از خواب تو بیدار شدم اما کو

آنکه تعبیر کند قد تو در آغوشم

+ کتایون ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/۳/٢۸
comment نظرات ()

 

سیاه تر از شب چشمها می گشایی

بی آنکه بیم این کنی دخترک دلباخته از ترس

قطره قطره ستاره می چکد از مژگان

این کهکشان راه شیری است

یا مردمکانی گرد آمده بر خانه نگاهت

به نیازشان چه اندیشیده ای

آخ اگر  مژه را در گونه راستم گمان برده بودم

آرزویم را انقدر مفد نباخته بودم

+ کتایون ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٦/۳/٢٥
comment نظرات ()

 

چنذ تا پله دیگه مونده ...

نه میرم پایین بقیه شو فردا میام بالا واسه امروز بسه

+ کتایون ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٦/۳/٢۱
comment نظرات ()

 

اینجا

گورستانی آکنده از خمیازه شده صف ها طولانی و طولانی تر

دور و برم را نگاه می کنم چه خالی و اندوهگنانه می گذرد

 هر کدام از هم سن هایم  بلیط هواپیما به دست از تور بزرگ افتاده به قعر اقیانوس

می گریزند .

و در گذرنامه من حتی رد پای کمرنگ یک مهر هم نیست واقعا این مزرعه را به که بسپارم

رقص گندمهایش را کدام چشم نامحرمانه می پاید ..فصلی باید باشد

فصلی که سر یک سفره بنشینیم و از سخاوت چیزی بیاد داشته باشیم نه از قحطی و قطعنامه و...

آنروز شاید  یک اقتصاد دان فرصت نداشته باشد شاعر ی کند.

+ کتایون ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٦/۳/۱٩
comment نظرات ()

 

فرصتی است برایم که بگویم ایرانم مهد شیران است شیرانی که شاید خاموش اما به وقت غرنده اند  با خود می گویم آیا اگر نیاکانم بیدار و شاهد این روزگار بودند به این کم کاری چه تلنگری میزدند؟

چنان می درخشید رخشنده ماه

چو نور افکنی در خود آورده چاه

زمین بستر برف و بالین سوز

نه شب می توانست باشد نه روز

در آن تار سیمای مهر برین

خدا را بر این خلقتش آفرین!

که بر دامن مادرش پاکزاد

ز گردون تراشید این خاکزاد

چنان دلبرانه رخش تابناک

دل لشگرش در تمنا هلاک

پدر بوسه بر گونه او نواخت

چو اسپند بر آتش رو گداخت

در آغوش آورد و گفتش بدان!

چه سان رسم نیکان و فرزنگان

اگر بند باشی ز آن می رهی

وگر خرد باشی هما نا شهی

من از این جهان داشتم چون تویی

نبوده است این چنته هرگز تهی

اگر پاک باشی که دارنده ام

به ایزد به هر گونه ای بنده ام

به نا اهلیت سر نخواهم سپرد

که نا اهل آن بهتر از چرخ برد

منم مرد پاک کهن ملک خود

که از کار نا بسته ام پلک خود

دو دستم به خاک و کمر گشته خشک

ز یزدان خود سینه دارم به مشک

چگونه تو که پاره جان شدی

ببینم که از جهل نالان شدی

و مادر ورا نام دردانه کرد

چو این گفت همسر سرش شانه کرد

که این تاج سر از بهشت آمده

مگو نزدش این گفته زشت آمده

دو بال فرشته خدایش ستاند

مرا مادر و مر تو را مرد خواند

اگر مرد باشی سخن را بجاست

پدر را نشاید چنین حرف راست

ببخشد پدر با بدش خو کند

که فرزند را شرم  نیکو کند.

+ کتایون ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/۳/۱٠
comment نظرات ()