شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

فصل بعد...

 

تو را یک جای دیگر دیده بودم،

بلیط یکسره در دستهایت

نمایشهای مفد دین مداریت

هزاران پرده پشت چشمهایت

ندا یادم نمی آید ولی تو

همیشه اول صف می نشستی

به اسم اینکه تنها یک خدا هست

تمام قلب ها را می شکستی

صدایت نفرت صد ساله دارد

 و آن لحن بد دلسوزی تو،

یقین دارم خدا هرگز نمیداد

به جرم چاپلوسی ،روزی تو

برای بچه هایم مینویسم...

که بعد از ما ندا را پاس دارند

تو میمانی و گورستان تاریخ

ولی این بچه ها الماس دارند

ندا یک پنجره ، یک قصه دارد

به پرچمهای تو بی اعتقاد است

نمیخواهد تو را در صف ببیند

به دست یاریت بی اعتماد است

برای بعد از این یک فصل باید

که آنهم پرده خاموشی توست

اگر سهراب رفت از دست رستم

هزاران قصه در پاپوشی توست...

 

 

+ کتایون ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۸
comment نظرات ()

پیاده

پیاده هی پیاده هی پیاده

من و یک حس تاریخی ساده

می خوام تا آخر خط موازی

برم حتی اگه راهی نداره

می خوام راه و بگیرم مثله اون شب

سر پیچ خیابون ستاره

میگیرم زیر تابوت تو رو مرگ

اگه کابوس تلخ غم بزاره

دعای خیر آزادی روونه ات

آهای ای لشکر پاک و پیاده

 

 

 

 

 

 

+ کتایون ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/٥
comment نظرات ()