شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

 خوب شایدم دیر نشه دیگه یه کم یواشتر...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ کتایون ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۱
comment نظرات ()

پرستو

تو رو دیگه نمی شناسم

تو حتی حیف دشنامی

نمی دونی چیه دوری

حقیقت داره بدنامی...

به اشکای دل این مادر بیچاره می خندی

کباب برگ ؟سلطانی؟

تو مادر داشتی اصلن؟

کدوم فحش خیابانی؟

برای سور پروازه که تو  شادی؟

چه سوری داره ؟ آزادی!

 که اسمش آشیونت باشه

تو بندی...

به اشکای دل این مادر بیچاره می خندی

ببین تنها عزیزش رو که می فرسته به اون دوری...

نمی بینی مگه کوری؟

آره کوری تو آخه  ...تو همون بندی

چقدر از درد ما دوری...

تمام ملک ما دروازه جد شما بوده 

درخت و آشیون آوازه ، می خونیم...

پرستو خلقتش از اصل از خونه جدا بوده...

 

 

 

 

+ کتایون ; ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/٥/۱
comment نظرات ()

اون گربه دوست داشتنی دلمو چنگ انداخته...

من خنده ام می آید به تمام جاه و جلال و شکوه تاریخی تو که به گرددنت آویزا ن می کنی آقا...

و آن غرور چند هزار ساله که به رخ این مردم به قول خودت میمون چهره می کشی خانم...

داریوش و کوروش و همه اصالت ها که بیدار شوند این غرور کثافت تو را تحریم می کنند و آن وقت دوباره دوست داشتنی می شویم ...

 رد که می شویم دیگر کسی به ما به چشم یک مجسمه تاریخی که تمام رمزهایش را گشوده اند نگاه نمی کند.

رد که می شویم دردسر نمی شود.

تمام آن دو هزار و پانصد سال را با اجدادت تقسیم کرده باشی آدم شدن تو از این بیشتر وقت می خواهد.

+ کتایون ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
comment نظرات ()

شب چله

کفش پاییزی تو !

نم گرفته زیر بارون 

دستکش عاشق من

می پوسه از غصه اون!

 

 

 

 

 

 

+ کتایون ; ۳:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٩
comment نظرات ()

 

 

ستاره توی چشمم افتاده هی فوت می کنم هی برق می زند 

 گربه پانته آ مثله قناری از قفس پرید.

پرنده ها ایکاش یاد می گرفتند  

 

+ کتایون ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٠
comment نظرات ()

 

 پشت این در سبز ی که می بینید جماعت

یه باغ سوخته

چشم این چشمه که کم سو داره میشه

به نحیفی یه شاخه دوخته

شما هر کدومتون مسافرین رهگذرین

عکس یادگاری دوس دارین با این در بگیرین

فردا وقتی که برین

من می مونم این اوس احمد بی کله

با او شاهرگ آبی که به باغ اجنبی فروخته

 

 

 

+ کتایون ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٧/۱۱
comment نظرات ()

فصل بعد...

 

تو را یک جای دیگر دیده بودم،

بلیط یکسره در دستهایت

نمایشهای مفد دین مداریت

هزاران پرده پشت چشمهایت

ندا یادم نمی آید ولی تو

همیشه اول صف می نشستی

به اسم اینکه تنها یک خدا هست

تمام قلب ها را می شکستی

صدایت نفرت صد ساله دارد

 و آن لحن بد دلسوزی تو،

یقین دارم خدا هرگز نمیداد

به جرم چاپلوسی ،روزی تو

برای بچه هایم مینویسم...

که بعد از ما ندا را پاس دارند

تو میمانی و گورستان تاریخ

ولی این بچه ها الماس دارند

ندا یک پنجره ، یک قصه دارد

به پرچمهای تو بی اعتقاد است

نمیخواهد تو را در صف ببیند

به دست یاریت بی اعتماد است

برای بعد از این یک فصل باید

که آنهم پرده خاموشی توست

اگر سهراب رفت از دست رستم

هزاران قصه در پاپوشی توست...

 

 

+ کتایون ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۸
comment نظرات ()

پیاده

پیاده هی پیاده هی پیاده

من و یک حس تاریخی ساده

می خوام تا آخر خط موازی

برم حتی اگه راهی نداره

می خوام راه و بگیرم مثله اون شب

سر پیچ خیابون ستاره

میگیرم زیر تابوت تو رو مرگ

اگه کابوس تلخ غم بزاره

دعای خیر آزادی روونه ات

آهای ای لشکر پاک و پیاده

 

 

 

 

 

 

+ کتایون ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/٥
comment نظرات ()

 

 

پاس نمی دارند مشتهای تو را انگار توی سر پدرشان می کوبی،ایکاش بی پدریشان را پیشتر حاشا می کردیم. 

+ کتایون ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/٤
comment نظرات ()

 

این ماهی کوچک که توی تنگ
می چرخد و سرگیجه می گیرد
دل بسته به آن سکه های زرد
چون سال قبلی زود میمیرد
امسال هم عیدی نمی خواهیم..یک سررسید تازه بنویسید
خمیازه بیکارها تا کی؟
از کار بی خمیازه بنویسید

ما مردم دلخسته دیگر از نان و پنیر و اشک
دلسیریم

محض رضای هر که می دانید 

از پایکوبی کردن مردم
 توی همین دروازه بنویسید

+ کتایون ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/۱/۱٤
comment نظرات ()

← صفحه بعد صفحه قبل →