شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

يه تيکه از شعر وحشی بافقی

دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد
قصه بی سر و سامانی من گوش کنيد
شرح اين آتش جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم اين راز نگفتن تا کی؟
روزگاری من و دل ساکن کويی بوديم
ساکن کوی بت عربده جويی بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود
...
بس که دادم همه جا شرح دلارايی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشايی او
...
پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکيست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو يکيست
...
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر و برگ من بی سرو سامان دارد
...
تو وپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
اين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود؟
...
+ کتایون ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٢/۳/٢٠
comment نظرات ()