شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

من در کشوری زندگی می کنم پر از آدمهای جو گیر  یک روز چشمهاشون پر از عشق و انسان دوستی است.  روز بعد می خواهند از شکمت سفره بسازند و طلب پدرشان را دارند.

یک روز برای مهما ن کردنت پدرت را  در میاورند از بس تعارف می کنند روز دیگه سر یک قران آبروتو  آبکش می کنن ..از خارجیها خیلی خوششون میاد و اگه یه مرد 40 ساله از فرنگ برگشته ببینن دخترشو ن و می ذارن تو طبق اخلاص و تقدیمش می کنن مرداش از تو خونه کار کردن ابا دارن و از طرفی با شرکت کردن زنها تو فعالیت اجتماعی موافقن به من بگین

چطور ممکنه؟ادعای مذهبی بودنشون فلک رو برداشته کاش روزی برسه که مثله پروتستانها صدای سوت کارخانه برامون تقدس زنگ کلیسا(به مذهب ما  صدای اذان ) رو داشته باشه

همه چیز از مدسه شروع میشه بچه ها این سرمایه های ارزشمند خلاقیتشون رو تو کشور من از دست می دهند و برای اونها تا دم کنکور یک مشت فرمول می مونه و تا دم المپیاد یک مشت مدال هیچ نتیجه ای از 12 سال درس خوندن نمی مونه حتی اگر تصادفی گلی از استعدادت شکوفا بشه  حاج آقا پشت میز پسرشو به تو ترجیح می ده..یا شغل شریف واسطه گری را انتخاب می کنی یا اگر هم سر و زبان کلاه برداری نداری یک شغل دولت با حقوق یک عمر حداکثر رفاه تویک خانه مادام العمر قسطی است و یک ماشین که خدا می داند آنطرف آب به قیمتی که برای آن پرداختی می خندندبرای خلاص شدن از این همه جبر یک راه داری کشور من را ترک کنی..

 

+ کتایون ; ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۳/٧/۱۸
comment نظرات ()