شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

کودکی ماآن فرشته عریان که در دستان پزشکی سپید پوش

متولد شد و اینچنین به هرزگی در لوای جامه ای پست به پاکی طعنه می زند و هزار ندانسته راسکوت نمیکند.چه بخت برگشته با آن پرده از نمایش هستی که آموختن بود و کرنش به ستیزنشستیم

و از خودمان تماشاچیانی بر گزیدیم تا همیشه برایمان کف بزنند

این احمقانه ترین پرده راو دریغ از تقلایی  که به تحسین بزرگتری بیانجامد.

خواهران رفته در خلسه تنهایی من که یاغی سرکش چشمهایتان دل به تاراج می برد..این سپاه افسرده چیست از سپیده دم دوخته به آسمان جدایی ..با شما نگفتم درست همان لحظه که از او فرار نمی کنی تنهایی را می گویم درد می آفریند در لایه های باد کرده و پوک و خشک استخوانهای کز کرده تان و انچه از شما که جزيی هستید از تمام این نمایش دور می کند که داستان را از خاطر می بریداین را هم بگویم که باران جز از ابرهای دلتنگ و بغض کرده سرازیر نمی شود و سرگردان هرگز زیر منت سرگردان دیگری نمی رودپس از منزل خود دور می مانید..کولی های اسپند به دست را دیده ای ..در میان این دود غلیظ چه کسی سر گردانی تو را باور می کند..گاهی چاهی به عمق تفکر من و توست درآنسوی هر پنجره مرغی آواز حقیقت سر می دهد و چه گول زننده برایت شعر می بافد از بالا و پایین بردن سوت صدایش و تو در آن فکر نمیکنی حتی به سیم برقها هم که تاب می خورندو در بند کفشهای به هم تاب خورده و کفشهای از دو طرف آویزان..هزار چاه در ذهن خود حفر میکنی و فکر نکرده حواست را پی عابری می فرستی که از کوچه می گذرد و از قصه او ندانسته حواست پرت دکمه های بی ربط او می شود

ببین چند چاه درست کرده ای که بدون عمق مانده است این نخهای بلند و غیر همگون به هم گره می خوردو تو با کلافی در خیال خوداینطور مپنداری که آگاهی و نظم دنیا بدون این آگاهی تو تهدید میشود ولی یک شب وقتی از تو بپرسم کفشهایت  همان قدیمی که می پوشیدی کجاست؟ این کلاف پیچ خورده تو را کلافه می کند.

از کسی شنیده بودم که هدف داشتن مانند این است که نصف راه را رفته باشی..هدف جز زندگی کردن چه می تواند باشدو زندگی کردن همان فکر کردن است وو این یعنی همان آگاهی  پس عمق دادن به آگاهی بزرگترین هدف است که جز باکرنش در برابر حقیقت به دست نمی آید و کرنش با حقیر شمردن نفس خیلی فرق داردو خوب دیدن می خواهد و درست قضاوت کردن.

هر کسی هم نمی تواند قاضی باشد ..پس من یاد می گیرم خوب قضاوت کنم بی دردسر اینکه آن را کجا و از چه گروهی شنیده ام پی حقیقت می روم و راه لذت بردن را یاد می گیرم..

لذت بردن موهبتی است که به روان آدم بستگی دارد .یک بیمار که از آسیب زدن لذت می برد هرگز قاضی خوبی نمی شود..

من یک مترسک را میشناسم که در مزرعه ای زندگی میکند و از پاتک زدن کلاغها به مزرعه لذت می برد..

مغز مترسک پر از خرت و پرت است او قاضی خوبی نمی شود چون حقی برای زندگی همسایه های سبز خود تصور نمی کنداما یک حسن دارد(می بینی دارم قضاوت می کنم)بی آزار است از او بدتر مرد کشاورز است که دخترش را بدون آگاهی به خاطر پاتک کلاغچه ها مجازات می کند..دختر بچه به خطوط بی شمار دفترش خیره می شود و قضاوت پدر را تحقیر می کند..کلاه حصیرش را سر مترسک می گذاردو با این کار او را امین خودش مکند اما هزار تا از این دختر بچه ها هست بدون مترسک و دادستانی تنها رها شده در سرزمین قضاوتهای بی اساس.پس من هدفم را این می گیرم که قاضی خوبی باشم تا اگر یک روز کسی ...

+ کتایون ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۳/۸/۱٦
comment نظرات ()