شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

خستگی مرا ببین

از این سفید چشمها

از این سپاه گور دوست

گروه ریش و پشم ها

نخواه ایستادنم

میان این کرور چشم

تو خود مرا روانه کن

به شهر خلوت بهشت

نشانی مرا بده

به مردمان خوش سرشت

به مرغک اسیرمن

که در قفس نمی نوشت

دوباره اشتهای سیب

مرا به شهر سرد برد

به قلعه سیاه شب

به انتهای درد برد

نخواه زندگی کنم

شبیه اسبهای رام

گریز را حلال کن

از این تردد مدام

قبیله مرا به هر

اصالتی که داشتند

به هر نشان ساده ای

که در دلم گذاشتند

نجات ده از این زمین

که جز هوای سیب نیست

و ذات این همه اسیر

جز آتش و نهیب نیست

بهشت هر کجا که هست

دریغ کن مرا از آن

مرا بگیر در برت

بدون وعده و امان

 

 

+ کتایون ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۳/۸/۳٠
comment نظرات ()