شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

آشیانهایی سست و گسلهایی در زیر زمین

تا ابد در جریان

مردی آنسو ی صف نومیدان

دست می سایید بر خاک حقیر

تا ستاند مگر آن گمشده را

و صد افسوس که دیر

سخت از کرده پشیمان و سیاه

پی حرفی می گشت

پی عذری کوتاه

دستها غرق خراش

 پای انکار رسیدن می جست

و در آن وسعت سرد

پیرهن یافت که از هر طرفش

گل یإسی می رست

از کلوخی که به گلهای مصیبت زده

آویزان بود

بر میامد که دگر

مرگ تابیده به او

سایه سقف چنان سنگین بود

که رهایی اش ا ز آن

چاره مرگ مگر

مرد دلجویی می داد دلش را به خیال

شاید از روزن سقف

جسته تا شهر پدر

تا مگر مرگ نبیند از پس پرده تاریک تنهایی خود

یا از این روزن تنگ پرگرفته

که نبیند صف نخلان تنومند عزا دار چنین

شاید دست در دست فرشته

پی یک نقطه روشن

دست می ساید او هم

یا کمین کرده و می پاید

که چرا مرگ یکباره این شهر

روح آدمها را سخت عریان کرده

که گروهی در هر خانه و ویرانه مردم

پی ناچیزی تاراج نشستند

دست بستند

غافل از این همه سگهای شرفمند

که پی زندگی آدمیان

می گردند و از این سفره ارزان

چشم بستند

یا مگر رویایی از سر می گیرد

کوچ در مخمل شب

یاد نخلستان می افتد

که چه قدمت دارد

 

پس هر رویایش

مرد با چهره اندوه زده و معمای خداحافظی اش

نرم

  جریان دارند

روز راباز بایدگردد که سپیده نزده

زن و یک قبله و یک ماه در آن

سخت پیمان دارند

مرد استاده همان جا و چنان دست می ساید

می آید یا نه؟

آخر از فرط نگاهی که به او می دوزد

مرگ را میراند

آشیانهایی سخت

 و گسلهایی تا ابد در جریان

...

 

 

 

+ کتایون ; ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸۳/٩/۱۳
comment نظرات ()