شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

turning-point

وقتی از تپه های سبز حقانی با اون بوته های رنگ و وارنگش می گذرم به خودم می گم اين چندمين باره ؟توی اين سالهايی که گذشت خيلی چيزا به چشم ديدم ديگه اون کتايونی نيستم که می شناختم  انگار پشت چشماي آدمها سالهای در انتظارشونو می بينم انگار همه خوبيها و بديهاشونو تجربه کردم. من با کفش نه که پا برهنه از روی ماسه های ساحل رد شدم . و هميشه کتايون بودم کتايونی که گاهی از روی شيطنت می رفت تو پوست آدمای ديگه ولی آخر بازی می گفت که کيه.هنوزم مثله عادت گذشته منتظر آينده نيستم آينده همون بادبادکه بچگيه که نخش تو دستمه .همه سعيم اين بود که بادبادکمو خودم هدايت کنم نه باد وحالا اونطور که می خوام شده چقدر سر بالايی مزه داره ...چقدر زندگی هيجان انگيزه .چقدر خنده داره وقتی يکی چپ چپ نگات می کنه و از اينکه تو پوست هيچ کس نيستی تعجب ميکنه  چه موقرانه است وقتی روت يه حساب ديگه می کنن. حتی اينکه هيچ تحريک نمی شی  باهاشون دعوا کنی و يا به معذرت خواهی شون بها بدی قلقلکت ميده.

حالا با جرات اين کتايون تازه رو به شما معرفی ميکنم و ميگم همه اين تغييرات از يه نقطه زمانی سر راه يکی از اون منظره های سبز حقانی برام روشن شد و پيش از اون چون نمی دونستم يه کتايون ديگه بودم  .

 

 

 

+ کتایون ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٥/۱/٢۳
comment نظرات ()