شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

یه دختر دایی مهربون داشتم و نمی دونستم یه دختر دایی که خیلی سخت فارسی صحبت می کنه خیلی خجالتی نیست اما کم حرف می زنه اون می خواد دامپزشک بشه و حیوونا رو خیلی دوست داره بیشتر از اونیکه فکرشو بکنی وقتی تو چشماش نگاه می کنم یه مدل دیگه از خودم و می بینم حتی اون مثله من مرگ یه گربه رو که مال خودش بوده دیده و از این بابت ناراحته اما فکر میکنه حیونا مثله آدما برای اینکه یاد بگیرن خوب بشن به دنیا نمیان اونا از اول خوب هستن برای همین عمر بعضیاشون کمه اینا رو از یه دختر دایی 14 ساله شنیدم خیلی بده که ایران و دوست نداره چون روسری و دوست نداره از اینکه جلوی مغازه ها کاشی و موزاییکا انقدر با هم فرق دارن خنده اش می گیره از خیابونا وحشت می کنه چهره اش شبیه دختر های قدیمی زمان قاجاره با ابروهای پیوسته و حتی سیبیل که اونارو دوست نداره براش گفتم که ابروهاش چقدر قشنگه و اینجا همه اینطوری تتو می کنن اون شعر می گه مثله خودم مهربونه خیلی مهربونه دلم می خواست این فرشته کوچولو کنارم بود حیف هزار حیف که فرشته ها از ایران می رن و اینجا پر میشه از هیولاهایی که رو صورتشون نقاب دارن و راهشون و تغییر نمیدن. از پسر داییم نگفتم اوخی اون همه اش 6 سالشه ولی مثه یه سرباز کوچولو همه اش با اسلحه آبی اش شلیک می کنه اما جوانمردانه اگه اذیتش نکنی یه قطره هم بهت نمی پاشه چشماش مترجمشه خیلی مودبه 23 تا سکه جمع کرده ببره امریکا عصبانیتش به سنش نمیاد با رعنا جوره ولی با مینا خواهر کوچیکه اش هی اتصالی میکنه وقتی اینجا کوه و دید خیلی ذوق کرد هی داد میزد و به انگلیسی می گفت کوه با برف -کوه بدون برف خیلی وروجکه رعنا عزیزم حالا که دارم فارسی یادت می دم سعی کن این و بخونی د..و..ست ..دا...ر..م

+ کتایون ; ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٥/۳/۱٠
comment نظرات ()