شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

فرصتی است برایم که بگویم ایرانم مهد شیران است شیرانی که شاید خاموش اما به وقت غرنده اند  با خود می گویم آیا اگر نیاکانم بیدار و شاهد این روزگار بودند به این کم کاری چه تلنگری میزدند؟

چنان می درخشید رخشنده ماه

چو نور افکنی در خود آورده چاه

زمین بستر برف و بالین سوز

نه شب می توانست باشد نه روز

در آن تار سیمای مهر برین

خدا را بر این خلقتش آفرین!

که بر دامن مادرش پاکزاد

ز گردون تراشید این خاکزاد

چنان دلبرانه رخش تابناک

دل لشگرش در تمنا هلاک

پدر بوسه بر گونه او نواخت

چو اسپند بر آتش رو گداخت

در آغوش آورد و گفتش بدان!

چه سان رسم نیکان و فرزنگان

اگر بند باشی ز آن می رهی

وگر خرد باشی هما نا شهی

من از این جهان داشتم چون تویی

نبوده است این چنته هرگز تهی

اگر پاک باشی که دارنده ام

به ایزد به هر گونه ای بنده ام

به نا اهلیت سر نخواهم سپرد

که نا اهل آن بهتر از چرخ برد

منم مرد پاک کهن ملک خود

که از کار نا بسته ام پلک خود

دو دستم به خاک و کمر گشته خشک

ز یزدان خود سینه دارم به مشک

چگونه تو که پاره جان شدی

ببینم که از جهل نالان شدی

و مادر ورا نام دردانه کرد

چو این گفت همسر سرش شانه کرد

که این تاج سر از بهشت آمده

مگو نزدش این گفته زشت آمده

دو بال فرشته خدایش ستاند

مرا مادر و مر تو را مرد خواند

اگر مرد باشی سخن را بجاست

پدر را نشاید چنین حرف راست

ببخشد پدر با بدش خو کند

که فرزند را شرم  نیکو کند.

+ کتایون ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٦/۳/۱٠
comment نظرات ()