شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

رخت من رنگ هزار درده و داغ

نه دل تاریکی دارم نه چراغ

کاش میشد سایه رو پر رنگ کنم 

دل هم سایه رو  یک رنگ کنم

نخ آفتاب و بدوزم به شبا 

گرد شادی رو بریزم تو هوا

کارت دلتنگی و هوشمند کنم

دست تنها شده رو بند کنم

نقش پینه های یه کارگر و

به رخ گدای بی عار بکشم

روی پله های هر بولهوسی

به جای  نوردبون مار بکشم

گوشه بشقاب چاپلوسای شهر

یه عالم فلفل قرمز بپاشم

وقتی بد بیاری هی در می زنه

خیت بشه ببینه خونه نباشم

سر به صحرای سیاهی می زارم

واسه این دردا اگه چاره ای نیست

دیگه سرگیحه امونم نمی ده

وزیر غصه آخه کاره ای نیست

+ کتایون ; ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩۱/٥/٥
comment نظرات ()