شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

ته كوچه دو چشم بي رمق روشن
نخ نور نگاهش را بريد از من
نه انگار آشياني بود
صداي مهرباني بود
تمام روز چونان بره بي فر جام
مي چرخيد
در اين مرتع نمي دانست
قلب من شباني بود
شباني شيفته بي تاب
شباني از پريدن هاي او بي خواب
شباني هم نفس با ني لبك
هم پنجه با مهتاب
شياني آرميده زير طوفان وغرور آب
نسيم از پوستش مي روفت
گرد درد
جبينش پاك بود از لايه هاي گرد
ولي افسوس چونان بره بازيگوش
سر در آخور خود كامگي كرده
جز اين مرتع نمي كاود
نمي پويد در اين گله
شبان زير لب اين آواز مي خواند:
به بوي سبز مرتع مست
اي گرگان پير و پست
خدا چشمان موذي شما را
كور خواهد كرد
پرستوهاي مهر انگيز را از بامهاتان
دور خواهد كرد
و تاريكي من خواهد به سر آمد
خدا اين بقچه چوپاني ام را تا سحر
پر نور خواهد كرد.



+ کتایون ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٢/٦/۱٠
comment نظرات ()