شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

 

سرزمين نور نه از خورشيد نه از ماه از آتش از آتش گدازان...خاک با بوته های خشک وضمختش...طلايی ناب وگوهری فراموش شده استبا حصارهای مخملوتابان همه چيز شتابان استبرای فرار فرار از خشکيدخترانش می نالند ومن نميدانمخشونت اين خاک از چيستنه از غضب و نه از بی خيالی...از سختی است شايد...که زيبايی را به چشمم دوچندان می کند...
...
...
حتی خاک هم از اين دوری پريشان است با نسيم زلفش به باد می سپاردمگر از دور دلربايی کندمگر...
وباز افسوس که آسمان در دور دست ها هم به زمين نمی رسدوصد افسوسکه اينحصارها همذرهای کنار نميآيند واين دوعاشق
هميشه هميشه نظاره گر بوده اند.هستند.وخواهند بود
نوشته خواهرم کيانوش با اندکی تصرف ومن اضافه می کنم
...خدا مهربونه تو چشمه نگاه کن آسمون تا زمين پايين اومده
+ کتایون ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٢/٩/۱
comment نظرات ()