شاید دیر بشه

حرف ها می توانند سر آغاز سو تفاهم های بزرگ شوند، اگر دوست داشتنی در کار نباشد!

شاهزاده و قورباغه

تو کتابای قشنگ بچگيم خونده بودم عاشقی درد داره

خونده بودم روزای خوب و قشنگ روز بارونی و سرد داره
خونده بودم دل هر پنجره ای يه روزی آرزوی برف داره
لبای بسته هر بادبادکی قد يه قرقره نخ حرف داره
خونده بودم که يه شاهزاده پاک عشق و از قورباغه باور ميکنه
به همين بهونه دستشو ميده با نون خالی اون سر ميکنه
خونده بودم يه مسافر ميتونه دل تنهای من و نرم کنه
هيزم سرخ دلش جون ميده تا همه زمستون و گرم کنه
تو کتابای قشنگ بچگيم ساز هر شعری و ديوونه بودم
واسه گربه ها مثه کلاف نخ واسه ياکريما شادونه بودم
شاخه انجير سبز تو حياط همه بازيمو آرزو ميکرد
وقتی که دور ميشدم باد ميزد همه حياط و زير و رو ميکرد
تموم تخيلم دود گرفت مثه رخت آويزون روی بند
بچه شيطون همسايه رسيد جلد رنگی کتاب من و کند
واسه ديوارای دلتنگ خونه ديگه از خاطره بدتر ميشدم
نمی شد عشقی و آرزو کنم انگار از قورباغه کمتر می شدم
ياد اون کتاب رنگيم بخير خاطرش هنوز دلم رو می بره
حالا که می رسه قدم به درخت کسی حرفای من و نمی خره.
+ کتایون ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٢/۳/۱۳
comment نظرات ()