صد بار مداد من چو افتاد

 دادیش به دستم ای فرشته

با خط تو می نویسم  اکنون

مهر تو به جان من سرشته

سارا که انار داشت دیروز

از لطف تو یک کتاب دارد

باباش همیشه نان می آورد

حالا خود او حساب دارد

با  هر که ز حال مالی تو

حرفی به میان آمد و می گفت

شرمنده دستهای پاکش

با پول بیان نمی توان کرد

این قشر همیشه مانده محروم

هی گچ بخورد چه می توان کرد

 آن چهره سرخ آخر برج

آن خستگی سر کلاست

هرگز نگذاشتی بفهمیم

آن لحظه آخر کلاست

/ 4 نظر / 5 بازدید
مرضيه

سلااااااااااام کتايون جان شعرت خيلی قشنگ بود!! با اين وبلاگ نازت،نوشته های زيبات آدرس وبلاگم رو نميدم. آبروم ميره! از سال ۸۴ مينويسی،اونوقت من خبر نداشتم... وبلاگت را لينک کردم. به وبلاگم اومدی خيلی دوست دارم نظر واقعيت را بدونم.باشه؟!

مريم

اره والا

مريم

کتی جون خيلی جالب نوشتی منتظر چاپ شدن شعرهایت هستم