فصل بعد...

 

تو را یک جای دیگر دیده بودم،

بلیط یکسره در دستهایت

نمایشهای مفد دین مداریت

هزاران پرده پشت چشمهایت

ندا یادم نمی آید ولی تو

همیشه اول صف می نشستی

به اسم اینکه تنها یک خدا هست

تمام قلب ها را می شکستی

صدایت نفرت صد ساله دارد

 و آن لحن بد دلسوزی تو،

یقین دارم خدا هرگز نمیداد

به جرم چاپلوسی ،روزی تو

برای بچه هایم مینویسم...

که بعد از ما ندا را پاس دارند

تو میمانی و گورستان تاریخ

ولی این بچه ها الماس دارند

ندا یک پنجره ، یک قصه دارد

به پرچمهای تو بی اعتقاد است

نمیخواهد تو را در صف ببیند

به دست یاریت بی اعتماد است

برای بعد از این یک فصل باید

که آنهم پرده خاموشی توست

اگر سهراب رفت از دست رستم

هزاران قصه در پاپوشی توست...

 

 

/ 6 نظر / 9 بازدید
نریمان

بازهم به روال این چند وقت بغضم گرفت...به امید اشکهای شادی،در روزهای نزدیک آینده

نریمان

بازهم به روال این چند وقت بغضم گرفت...به امید اشکهای شادی،در روزهای نزدیک آینده

نریمان

بازهم به روال این چند وقت بغضم گرفت...به امید اشکهای شادی،در روزهای نزدیک آینده

مريم

سلام عزيزم دوست با احساس خودمي *:

علی

خیلی خوب بود. و بسیار خوشم اومد.

امیر

خیلی زیبا و با احساس بود :)