سیاه تر از شب چشمها می گشایی

بی آنکه بیم این کنی دخترک دلباخته از ترس

قطره قطره ستاره می چکد از مژگان

این کهکشان راه شیری است

یا مردمکانی گرد آمده بر خانه نگاهت

به نیازشان چه اندیشیده ای

آخ اگر  مژه را در گونه راستم گمان برده بودم

آرزویم را انقدر مفد نباخته بودم

/ 2 نظر / 6 بازدید
تورج بخشایشی

سلام دوست من با بینامتنیت در متن پساغزل و یک شعر بروزم

کيانوش

ارزو باختن که چيزی نيست مگه نه؟