شعاع های سرخ و ملتهب

در آسمان فکر من غروب میکنند

چه می شود مگر که شادی از

خلال اشکهای نقره ام رسوب می کند

کسی که بوی سرب داغ می دهد

کتاب...

در آستین کودکانه ام نشسته و

مدام چوب می کند

رسیده ام چو  میوه ای

که فصل چیدنش

بلوغ نوبرانه گرد کالی مرا

به سبک خویش رفته 

 با سیاق ابر  روب می کند

....

به او اشاره می کنی که گم شود

و با تو چشمهای غصه دار و کوچکش

چه خوب می کند...

/ 2 نظر / 8 بازدید
کيانوش

چرا تو هم مثل من گير دادی به اسمون با اينکه از هم دوريم هنوزم يه ساز می زنيم

مرضيه

سلااااام دوستم خوبی؟ چه خبرا؟ خيلی قشنگ بود