من از روزی که چشمانت نشانم رفت دیدم اینچنین داغی  

نشاید زندگی نامش

همان چشمان اشک اندود آن سربازکان ساکت و یاغی

چگونه باورم را کج کنم دل را بمیرانم

نه این تاریخ یک احساس بی آلایش و ساده است

که تنها مادر دهر دلم زاده است

چنین فرزند پاکی را ز چشم بد بپوشانم

اگرچه نیل را گهواره اش سازم

حواسم هست از شلاق موی توست در بستر

که خاموش و خروشانم

/ 1 نظر / 4 بازدید
کیانوش

خیلی زیبا بود شعری بوداااااااااااا