خستگی مرا ببین<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

از این سفید چشمها

از این سپاه گور دوست

گروه ریش و پشم ها

نخواه ایستادنم

میان این کرور چشم

تو خود مرا روانه کن

به شهر خلوت بهشت

نشانی مرا بده

به مردمان خوش سرشت

به مرغک اسیرمن

که در قفس نمی نوشت

دوباره اشتهای سیب

مرا به شهر سرد برد

به قلعه سیاه شب

به انتهای درد برد

نخواه زندگی کنم

شبیه اسبهای رام

گریز را حلال کن

از این تردد مدام

قبیله مرا به هر

اصالتی که داشتند

به هر نشان ساده ای

که در دلم گذاشتند

نجات ده از این زمین

که جز هوای سیب نیست

و ذات این همه اسیر

جز آتش و نهیب نیست

بهشت هر کجا که هست

دریغ کن مرا از آن

مرا بگیر در برت

بدون وعده و امان

 

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
elahe

سلام کتی جون خوشمان آمد موفق باشی

. م . ( عشق الهی )

سلام ، از اينكه يه مدت نبودم شرمنده ، خوشحال ميشم براي خداحافظي تو وب لاگم ببينمتون هميشه شاد و موفق باشين

الهه

سلام کتیجون دوباره اومدم تا یه وب زیبا بهت معرفی کنم حتما حتما یه سری بزن

الهه

وب رو فراموش کردمhttp://www.tanhaeshghebaraniam.persianblog.ir

کلاغ سپید

هرگز از مرگ نهراسیده ام///اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود///هراس من -باری-همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد!----------راستی سلام!

مريم

نخواه زندگی کنم/ شبيه اسبهای رام... خيلی ای والله داشت.